یادمه پریا فردای کنکورش با دوستاش رفته بود بیرون و زیر عکس‌هاش هشتگ زده بود بی‌دغدغه». منم فکر می‌کردم که بعد از کنکور به درجه‌ی بی‌دغدغگی خواهم‌رسید ولی بدتر شد که بهتر نشد.

یادمه توی این چند سالی که کنکور شرکت کردم محرم و مخصوصا دهه اولش دقیقا مصادف بود با روزای شروع من به درس خوندن مجدد و اونطور که شایسته و بایسته بود توی عزاداری‌ها شرکت نکردم. شرکت نکردم اما صدای دسته‌ها و هیئت‌ها خود به خود باعث می‌شد که هوایی بشم، که یهویی وسط درس پاشم برم زیارت عاشورا» بخونم! از اول تابستون کلی ذوق کردم که امسال محرم بی‌کار‌ترین و بی‌دغدغه‌ترینم، که می‌تونم برم کیف دنیا و آخرت رو بکنم. :) اما اوضاع طوری دیگه‌ای شد. درواقع زندگی من یکی هیچ‌وقت اون چیزی نشده که براش برنامه‌ریزی کردم. :| امسال اونقدر نیاز داشتم تنها باشم که چمدون بستم و رفتم خونه‌ی خاله، تهران! نداشتن مکان کافی برای پخت تذری‌مون هم مزید بر علت رفتن شد. قرار شد مامان و بابا هم تاسوعا بیان. رفتم خونه‌‌ی خاله. حالم نه تنها بهتر شد که وخیم‌تر هم شد. اصلا چشمم به پسرخاله‌ام میفتاد دردهای خودم یادم می‌رفت. چقدر این بچه داغون شد بعد از رفتن پریا. توی پرانتز می‌گم منم گاهی عکس‌های پریا رو که می‌بینم دلش براش تنگ می‌شه دیگه پسرخاله‌ام که جای خود داره. با هزار بدبختی و به توصیه‌ی روان‌پزشکش راضیش کردیم بساط تعزیه‌اش رو بر پا کنه. تا قبل از آشناییش با پریا هر سال تعزیه اجرا می‌کرد با گروهش. به هر طریقی بود اعضای گروهشون رو دور هم جمع کردیم هر چند یه سری‌ها نبودن. خاله‌ اینا هیئت دارن و هر شب دهه‌ی اول روضه! منم شده بودم جایی‌ریز و ظرف‌شور! یه جورایی وسط گود بودم اما ذهنم و فکرم باهام همراه نبودن. جدای از متلک‌هایی که از خانوم‌های پرادعای مذهبی می‌شنیدم بابت مانتوی آستین کوتاه جلوباز و شال پوشیدنم، حس بدی نداشتم. یه سری قول و قرار هم با خودم گذاشتم. نذری خودمون و خودشون هم دادیم هیئت. ما قیمه داریم، اونا آش رشته. :) اوج خلاقیتم در تزئین آش‌رشتهواقعا دیدنیه اما نهایتا یه ظرف اون شکلی شد! چون مراحل ساختش اینقدر طولانی بود که همه خسته شدن و گفتن آش‌ها یخ می‌زنه تا تو بخوای ابتکارت رو پیاده کنی. :|| بگذریم. الان که توی شهر خودم و کف اتاقم نشستم و دارم تایپ می‌کنم، برام این سوال پیش اومده چرا این سال آخری که توی این شهر بودی بلند شدی رفتی تهران؟ :/ (اینجا یه عزاداری خاص داره که جای دیگه مثلش نیست!) و هنوز هم از شر دو برزخی که زندگی رو برام زهر کردن خلاص نشدم! :( و با دیدن اینپیام غم دنیا تو دلم نشست… :(

امیررضا، برادر الهه، ازم خواسته که برای المپیاد کمکش کنم، حداقل همین چند روزی که هستم… برم خودم رو سرگرم کنم بلکه فراموشم بشه این اتفاق‌ها… از فردا قراره شاهنامه بخونیم. امیدوارم تا ۳۱شهریور جمع بشه. 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

سپید مشق سروشی ها ژنرال سامان یه خورده من ابزار سیمانی درهَم بَرهَم نسیم ممسنی | دانلود آهنگ لری سکوتکده پی ام سی چت خرید ارزان کفش کتونی اسپرت زنانه دخترانه مردانه تابستان 1398